فريد الدين العطار النيسابوري

300

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

عشق و افلاس است در همسايگى * هست اين سرمايه بىسرمايگى عشق از افلاس مىگيرد نمك * عشق مفلس را سزد بىهيچ شك تو جهان‌دارى دلى افروخته * عشق را بايد چو من دل سوخته سازِ وصل است اينچه تودارى و بس * صبر كن در دردِ هجران يك نفس وصل را چندين چه سازى كار و بار ؟ * هجر را گر مردِ عشقى پاى دار . » شاه گفتش « اى ز هستى بىخبر * جمله ، چون بر گوى مىدارى نظر ؟ » گفت « زيرا گو چو من سر گشته است * من چو او و او چو من آغشته است قدرِ من او داند و من آنِ او * هر دو يك گوييم در چوگانِ او هر دو در سر گشتگى افتاده‌ايم * بى سر و بىتن ، به جان ، استاده‌ايم او خبر دارد ز من ، من هم ازو * باز مىگوييم مشتى غم ازو دولتىتر آمد از من گوىِ راه * كَاسبِ او را نعل بوسد گاه گاه گر چه همچون گوى بىپا و سرم * ليك من از گوى محنت كش ترم گوى بر تن زخم از چوگان خورد * وين گداىِ دل شده ، بر جان خورد گوى گر چه زخم دارد بىقياس * از پىِ او مىدوَد آخر اياس